شیرینم...دو سال و چهار ماهه ی من.
به نام خدا...
گل پسرم... بردیا جونم که این روزا در مقایسه با سپنتا فکر میکنیم خیلی بزرگ و آقا و به تکامل رسیده شدی...
شدی دیگه... عزیز دل مامان... که انقدر خوشگل کلمات و جملات جدید میگی... هنوز تو ذوق جمله جدیدم . هی پیش خودم تکرار میکنم... جمله و کلمات بعدی رو نثارم میکنی... فکر منم باش ظرفیت هضم این همه خوشمزگی رو ندارم...
این روزا منتظری که حرف از دهن یکی بیاد بیرون... رو هوا میگیریش... خییییییییییلی باید مراقب حرفامون باشیم...
مراقب اینکه به پشه ای که دستت و نیش زده... نگم پشه بی ش ع و ر... چون ممکنه یاد بگیری... خدایی نکرده!!!
به کسی نگیم بی ا د ب.... چون ممکنه یاد بگیری!!!!
حرف تاییدت شده: آره بابا... انقدر هم شیرین و با آب و تاب میگی که میخوام بچلونمت...
ای بابا هم که نوک زبونته... حتی توی WC... میگی ای باباااااا... بیا بیرون دیگه!!! (پیدا کنید طرف صحبت بردیا را؟؟؟)
خوش به حالم... جدا خوش به حالم که برام لالایی میخونی... آروم آروم میزنی پشتم و برام میخونی... مهتاب لالا... گنشت(گنجشک) لالا... مامان لالا... پتوی بنفش لالا!!!!
پیش پیش پیششش
خوراکی های عجیب و غریب ازمون میخوای... آدامس کبابی!!!
ازمون میخوای موز و مثل بلال کباب کنبم... توی لقمه های کوچیک و گنجشکی صبحانه باید از هر چیزی که میبینی باشه! نون و پنیر و کره و مربا و گردو و حلوا شکری و احیانا تخم مرغ و 
کلا کباب و کباب پختن و درست داری... گوجه کبابی... جیدر کبابی (جیگر).... نوش جونت.
انقدر با خاله مینا روی واتس اپ و اسکایپ حرف زدیم که به محض شنیدن آلارم گوشی دوان دوان و نفس نفس زنان گوشی و میرسونی دستم و میگی... بیا میناست... من فدای دل کوچیکت که حسابی تنگ شده برا خاله...
دو سال و چهار ماهه ی شیطون بلا... عاشقتیم...



شیرینم...دو سال و چهار ماهه ی من.
